دلنوشته های روزانه من

اینجا مخصوص حرفهایی است که به هیچکس نمیشه گفت

دلنوشته های روزانه من

اینجا مخصوص حرفهایی است که به هیچکس نمیشه گفت

آخرین مطالب

این تعطیلات اولین تعطیلاتی بود که ما دو تا پا قرض نکردیم بدوییم بریم خونه ما. اونم چون من تو راه اذیت میشم. در نتیجه سه چهار روز همینجور بیکار تو خونه بودیم. خوب بود من که حسابی خوابیدم ولی دلگیرم بود. سه هفته شده اومدیم این خونه هنوز خانواده شوهر نیومدن یه سر به ما بزنن. منم خیلی تنهایی و دور بودن از خانواده ام حساسم کرده این روزا. هی فکر میکنم اگه الان اونجا بودم چقدر خوب بود همه دوسم داشتن هوامو داشتن با نفرت باهام برخورد نمیکردن.مخصوصا که تولد ۱ سالگی خوشگل عمه هم شد و من نبودم. طبق معمول عکس و فیلمشو دیدم.همش فکر اینکه اینجا تنهام و کسی فکرم نیست آزارم میده. خلاصه که دیشب با چشمای خیس خوابیدم. صبحم رفتم سرکار کار بعد از ۳ روز خوب بود.فردا هم که تعطیله دوباره. بعد از ظهر که همسر داشت میرفت سرکار گفتم منم تا یه جایی ببر یه کم کار دارم. رفتم لیست وسایلی که واسه آشپزخونه و خونه میخواستم بخرم که بازم چند موردش موند. یه مغازه لباس فروشی هم هست که من بیشتر فروشندشو دوست دارم چون باهم دوستیم و خیلی حرف میزنیم و لباساشم قشنگن خدایی.یه چندتا لباس واسه خودم گرفتم شلوار و بلوز خنک دیگه لباسام اندازم نیستن و منم که همش گرممه. بعد رفتم سر راه یه مغازه دیگه دو سه تا تیکه هم از اون گرفتم یه تیشرت مردونه خوشگلم دیدم دلم نیومد واسه همسر چیزی نخرم. اونم گرفتم و اومدم خونه. ۱ ساعتی هم مشغول قر دادن با لباس های جدیدم بودم. الان حالم خیلی بهتره درسته که یه ضربه اقتصادی به خودم زدم ولی واقعا خرید درمانی جواب میده.
وای وای از این نی نی خانوم یهو دل منو میبره اونطرف 😂😂😂
خانوم مهندس
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

از معایب شکم بزرگ خانومای باردار زیاد شنیدین، کمردر و تنگی نفس و معده درد و بیخوابی و ‌... من الان میخوام از مزایاش بگم براتون.... 

علاوه بر اینکه خودتون، خودتون خیلی دوست دارین، انگار بقیه هم خیلی دوستون دارن. مخصوصا خانوما! هفته پیش بازرس داشتیم منو پیج کردن یکی از بخشا وقتی رفتم از دور خانومه رو دیدم که چقد جدی و بداخلاق داره پرونده ها رو چک میکنه. رفتم گفتم سلام منو که دید یهو لبخند زد اصلا شد یه آدم دیگه. سوالاشو جواب دادم و گفتم همونجا بمونم شاید کار پیش اومد. دوتا پرستار طرحی که تازه اومده بودن و خودشونم خیلی کوچولو و گوگولی بودن با یه تعجبی به شکم من نگاه میکردن که نگو. دو سه بار از کنارشون رد شدم اصلا صورت منو نمیدیدن فقط چشمشون با تعجب به شکم من بود. بهشون گفتم میبینم که خیلی جذاب براتون.یهو باهم گفتن آره چقد بامزه است چه نازه😂😂😂 

یه روزم یکی اومده بود سی تی درست کنه بعدازظهر رسید بیمارستان بهش گفته بودم من میرم ولی هرکاری داشتی زنگ بزن. منو خیلی خوب میشناسه زیاد اومده. ساعتای ۶ زنگ زد و نمیشد کاریش کرد رفتم و کارشو انجام دادم. بیچاره منو که دید جا خورد‌‌. کارم که تموم شد با یه من من گفت شما چرا نگفتین وضعیتتون اینجوریه؟ نمیخواست بیاین الانم برین خونه دیگه، شما برین‌. مرده بودم از خنده گفتم بابا طوری نیست کاری داشتین باز زنگ بزنین‌. دیگه مسئول بخشا هم خیلی مهربون شدن هم خانوما هم آقایون. مثلا یه وسیله ای چیزی میخوان میگن شما زحمت نکش خودمون میایم ازت میگیریم. جل الخالق چه حرفا!! 

واسه اول هفت ماهگی یه عالمه آزمایش باید میدادم که پودر گلوکز هم شاملش بود. راستی یادم رفت بگم بالاخره خوردمش و آزمایش دادم. همه آزمایشا رو بیمارستانمون انجام میداد غیر از یه دونه اش. حالا من یه دور خون دادم واسه آزمایشا ، واسه گلوکزم دوبار بعدش دادم. موقع جواب گرفتن دیدن یه آیتم نزدن دوباره ازم گرفتن که تکرار کنن. یکی هم که امروز رفتم آزمایشگاه بیرون دادم پدر دستام دراومد از بس خون گرفتن ازم. حالا بماند اول بارداریمم نمونه خونمو گم کردن آزمایشمو تکرار کردم دوباره. کلا هرچیز سفارشی بدتر میشه.

آها میخواستم اینو بگم واسه اون آزمایش که مونده بود امروز پاس گرفتم برم بیرون آزمایش بدم. کنار آزمایشگاه یه آرایشگاه هست که من خیلی میرفتم اونجا چون کارش خوب بود ولی رفتن آدماش همیشه خیلی سرد و بی ادبانه بود به نظرم. خب سر یکی شلوغ باشه دلیل نمیشه یه روی خوش به مشتری نشون نده. یا فقط با یه سری ها خوب رفتار کنه با بقیه نه! همین رفتاراشون و اینکه هرسری با اینکه وقت داشتم باید ساعتها منتظر مینشستم باعث شده بود آرایشگاهمو عوض کنم. این یکی مال یه خانوم خیلی با ادب و مهربون سعی میکنه اسم کوچیکتو یاد بگیره هر سری بری قهوه درست میکنه خیلی  وقت میذاره و کارشم خوبه ولی ابرو برداشتنش به خوبی اون اولی نبود خدایی. یه لحظه به سرم زد حالا که من اینجام وقتم دارم ‌برم اصلاح ابرو دیگه کی حال داره دوباره یه عصر پاشه بره آرایشگاه اول زنگ زدم که اگه خلوته سه طبقه رو برم بالا که گفتن خلوته. منم رفتم . حالا به خلوتی که فکر میکردم نبود ولی خوب بود. ولی از همه جالب تر اینقدددر همشون با من مهربون شده بودن که باورم نمیشد. خانومه که اصلاح میکرد میگفت هروقت بگی من وایمیستم بعد دوباره شروع میکنم. گردنت درد نگیره😐 و ... اون که ابرو برمیداشت که یه جورایی رئیس و از همه بداخلاقتر که دیگه هیچی اینقدر مهربون ازم میپرسید چندماهته حتی تلفنم زنگ خورد میگفت بشین من برات میارم. واقعا فکر نمیکردم آدم اینقد مهم میشه و همه هواشو دارن. آها یه کار مفید دیگه هم کردم تو این ۱ ساعت پاسم. واسه دخملم کاموا خریدم. ان شالله عکس بافتنی هامو میذارم.

پانوشت: دستام ورم کردن☹

خانوم مهندس
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

بالاخره تموم شد این اسباب کشی، دست مامانم درد نکنه ۱ هفته اومد کمکم. اگه نبود نمیدونستم باید چیکار میکردیم من که با این شکمم خم هم نمیتونم بشم . بنده خدا تمام کارا رو کرد.من خودم تو هفته قبل وسیله ها رو جمع کرده بودم کم کم‌‌ . ولی باز یه عالمه کرد از تمیز کردن خونه و کمک تو آوردن و چیدن و هزارتا کار دیگه رو برام انجام داد.

خانواده شوهرم که سنگ تمام گذاشتن برامون‌ کلا یه ۱ ساعت مادرشوهرم اومده مثلا کمک اونم از بس شوهرم زنگ زده که حالا یه سر بیا. هی که میگفت پام درد میکنه و عروسی دعوتیم و خسته ام و دیروز از اصفهان اومدم‌. روز اسباب کشی هم ساعت یه ربع به چهار اومده که دیگه همه چی چیده شده و آماده شده حتی فرش ها پهن شده و همه چی سر جاشه. من داشتم لباسای تو خونه ایمونو میچیدم تو کشو :/ میگه ۱ کاری بدین من انجام بدم. تو دلم گفتم شما از صبح میدونستی اسباب کشی میومدی یا حداقل کارش یه قابلمه غذا میاوردی. وقتی خودتون کوه توقع هستین که سر یه تیکه کیک همه حرمتا رو از بین میبرین الان چطور اینقدر بیخیالید اونم من که اینجا تنهام و حامله هم هستم. ولی از یه جهت بهتر بعدا منتش سرم نیست دیگه‌. 

بنده خدا همسر خیلییییی خسته شد. نمیتونستمم کمکش بدم بیشتر ناراحت بودم. ولی خب خداروشکر همه چی به خیر و خوشی تموم شد. تلفات وسیله ای و جانی نداشتیم 😁 الان همه چی سر جاشه. خونه تمیز و برق میزنه. تمام پرده ها کنار و خونه پر از نور و آفتاب. صبح زود همسر مامانم برد اصفهان به پروازش برسه. الانم که اومده رفته بخوابه از این خوابا که بعد از انجام یه کار سخت خیلی میچسبه. 

فعلا گازمون وصل نیست واسه همین رو پیک نیک و پلوپز و اینجور چیزا غذا درست میکنم. واسه حمومم بقچه مونو برمیداریم میریم خونه قبلی😂 ان شالله اینم دو سه روزه وصل بشه و دیگه تمام. از فردا با انرژی باید برم سرکار. آزمایش گلوکزمم ندادم هنوز😐

خانوم مهندس
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

نه به اون موقع ها که اصلا پست نمیذاشتم نه به حالا هی تند تند میام چرت و پرت مینویسم. امروز از صبح کلی کار مفید کردیم خونه تقریبا جمع شده. پرواز مامان ۷ و ۱۰ دقیقه شب بود. ولی به لطف تاخیرای همیشگی یه ربع به ۱۱ شب رسبد. همسر هم رفته بود دنبالش تمام مدت بیکار بود اونجا. تازه برای دختردایی امم که اصفهان دانشجو وسیله آوردن. کو تا بیان برسن اینجا منم حوصلم سر رفته...

همین الان زنگ زدن که راه افتادن ۲ میرسن حداقل :/

دلم واسه مامانمم خیلی تنگ شده. گفته بود دست به هیچی نزن تا خودم بیام حالا بیاد ببینه خونه جمعه کلمو میکنه 😂 خب میتونستم  به خودم فشار که نیاوردم..‌ از این به بعدشو نمیتونم کمک به اسباب کشی و احتمالا تمیز کاری اونجا. ببینیم میشه فردا کلید بگیریم از صاحبخونه 😐 

خب دیگه چرت و پرت گفتن بسه ما بریم ول بچرخیم تا بیان برسن مسافرامون.

خانوم مهندس
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

سه شنبه که رفتم بهداشت واسه مراقبتام برام یه سری آزمایش نوشت که دیابت بارداری هم توش بود. رفتم همون جا یه پودر داشت گفتم باید یه روز بیای اول آزمایش ناشتا ازت بگیریم بعد پود با آب قاطی کنی بخوری بعد یک ساعت بعد قندتو بگیریم دوباره 1 ساعت بعدش باز قندتو بگیریم وسطش  هیچی نخوری و فعالیتم نداشته باشی. چون منو میشناختن پودر بهم دادن گفتن برو بیمارستان همه آزمایشاتو بده. صبح اومدم ناشتا آزمایشام دادم و رفتم اتاق پودر و آب قاطی کردم نارنجی شد مثلا پرتقالی بود خوشمزه بشه :/ خب آدم ناشتا چطوری یه بطری آب شکر بخوره؟ خوردمش کم کم و هی به خودم گفتم کاری نداره بابا الان همه چی خوب میشه :/ خوب نشد و هی بدتر و بدتر شد و به ربع ساعت نرسید همشو بالا آوردم :/ حالاغصه این که باید تکرارش کنم به کنار غصه اینکه با این مقنعه لک لک شده و مانتو کثیف چطوری تا ظهر بگذرونم یه طرف :/ هر چی شستم نرفت. باید بندازم ماشین.

حالا آزمایش بگو من یه ده سالی هست چایی هامو تلخ میخورم یعنی 1 حبه قندم خوردم . یادم نمیاد کی چایی شیرین خوردم یا یه قاشق مربا. معمولا اندازه کله یه مورچه مربا نشون نون میدم و میخورم :/ خدا به ما رحم کند.

خبر خوب: مامانم فردا میاد هورررااااا

خانوم مهندس
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

با شرمندگی فراوان سلاممم. هی میگفتم بیام تا فروردین تموم نشده یه پست بذارم حداقل روم بشه بگم سال نو مبارک که بازم نشد. حالا تا ماه رمضون نیومده میگم سال نوتون مبارک دوستای گلم و وبلاگ دوست داشتنی خودم....

یه عالمه اتفاق افتاده که تند تند همشونو میگم و باز مثل قبل دختر خوبی میشم واسه پست گذاشتن. 

عید رفتیم خونه ما تعطیلات که تموم شد اومدیم سه روز رفتیم سرکار و باز تعطیلات سری دوم رفتیم همدان مسافرت . انگار نه انگار که بنده حامله ام با اعتماد به نفس رفتم غار علیصدر و گنج نامه و .. بالاخره جای همه خالی خیلی خوش گذشت. نتیجشم این شد که ما سیزده بدر اینجا نبودیم به جای پارسال که خانوادگی از جمله خود همسر خیلیییی بد حال منو گرفتن همون بهتر که نبودیم😁

خبر مهم بعدی مسابقه آشپزی بود که تو بیمارستان به مناسبت هفته سلامت برگزار شد و باید یه غذای سالم و خوشمزه میپختیم. دوستتون با زیره پلو کرمانی، سالاد توپی و ترحلوای شیرازی دوم شد، هورررراااا هنوزم ذوق میکنم یادش میفتم چون بین اون همه خانوم قدر کسب این رتبه خیلییی خوب بود‌. هرچند بقیه میخواستن کلمو بکنن😂😂😂 

خبر بعدی تولدم بود که برعکس پارسال خیلی خبر خاصی توش نبود، نه کیک داشت نه شمع نه کادو فقط گل داشت، طوری نیست در عوض هدیه مسابقه آشپزی همون روز تو جشن نیمه شعبان بهم دادن و دوست جونی ها هم برام یه خرس خوشگل گنده گرفتن که قرار بذارمش گوشه اتاق دخترم.

گفتم اسم دخترم چیه؟ دلناز خانوم عشق مامان، البته هنوز فرصت هست ولی فعلا اسم دیگه ای به دل مامانش ننشسته میتونید پیشنهاد بدید..

خبر بزرگ بعدی اسباب کشی، ما بالاخره از این خونه بلند میشیم دیگه قرار نیست خونه پدرشوهرم زندگی کنیم. دیگه به خاطر بچه و اینکه اتاق میخواد و تو حموم دستشویی که با همه نمیشه بچه شست. ما راه افتادیم دنبال خونه بعد از چند ماه تلاش ما بالاخره خونه دلخواهمونو پیدا کردیم‌ رهن کامل ، بزرگ و پر نور ، پر از پنجره‌. نو ساز ما اولین نفریم که میریم تو خونه، آشپزخونه رویایی و خوشگل من و هردوتا اتاق کمد دیواری دارن کف خونه هم سرامیک با یه تراس کوچولو. و خیلییی نزدیک بیمارستان و محل کار همسر تو یه محله آروم و تمیز. هرچند گرون بود یه کم ولی به نظر من می ارزه. از ذوقش شبا خوابم نمیبره. تو خونمون الان بمب ترکیده منم که صبح تا ظهر سرکار تا بیام یه استراحت کنم روزی دوسه تا کارتن وسیله جمع میکنم. مامانمم جمعه میاد یک هفته کمکم که دیگه جابه جا بشیم‌. ایشالله پست بعدی از اونجا میذارم براتون.

منم خوبممم رفتم تو ماه هفتم بارداری، یه شکم گردالی دارم، مانتو یی که گرفته بودم دیگه به زور بسته میشه مامانم برام مانتو گرفته میاره هوررراااا. ولی همچنان دماغم کوچیک و قیافم عوض نشده خبری از ورمم فعلا که نیست. الکی میگن هرکی دختر داره زشت میشه. من زشت نشدم یه سریا میگن خوشگل شدی ولی میگم عوض نشدم فقط خب تپل تر شدم دیگه. خوشبختانه بقیه اجزای بدنم چاق نشده حتی پهلو هم ندارم فقط فسقل اومده جلو. دخترم داره سلام میکنه بهتون😂😂😂 

خب دیگه چقدر حرف زدم‌. قول قول تند تند بیام بنویسم... 

خانوم مهندس
۱۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دیروز بالاخره ۱۸ هفتگی به سررسید و من رفتم سونوگرافی انومالی ، خداروشکر که بچه همه چیزش خوب و نرمال بود و مشکلی نداشت. فسقل این دفعه جاش تنگ تر شده بود. ولی من تا بند انگشتای دستش، کشک زانوش، استخوان های دست و پاش میدیدم. یه دست زیر چونه یه دست بالای سر یا جفتش رو صورت. ولی بچم پاهاشو انداخته بود رو هم ضربدری بیخیالم نمیشد‌. هرچی ما اینوز و اونور شدیم دیدم نخیر از شرم و حیا به مامانش رفته. ولی دکتر گفت من به نفع پسر چیزی نمیبینم. با علامت سوال زد دختر‌. امروز رفتم پیش خانوم دکتر خودمون گفتم چی شده. گفت بخواب تا برات ببینم بازم فسقل پاهاش رو هم بود ولی یه کم به پهلو شدم خانوم دکترم یه کم دلمو لرزوند تا بالاخره رخ بنمود و معلوم شد دخترم خیلی ناز داره والا. مگه الکیه.حالا نمیدونم چرا عالم و آدم به من میگفتن چون قیافت عوض نشده پسره، یا چون شکمت معلوم نیست پسره، باباشم که پسری همیشه میگفت دختر شد میفرستمت خونه بابات. بهش زنگ زدم من دارم میرم خونه بابام. مرده بود از خنده که شوخی کردم باهات. من که تو ابرام. به قول دوستم ببین چه خوبی کردی لیاقت دختر داشتن پیدا کردی‌ . دعا کنید برام صحیح و سالم و به وقتش دنیا بیاد.

خانوم مهندس
۲۷ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۷ نظر

خب دیگه بسه حرفای منفی، درسته که اینهمه اتفاق بد افتاده ولی حال ما اینقدم بد نیست، دیگه بزرگ شدیم بقیه دنیا مهم نیست، مهم خونه خودمون فقط توش صدای خنده است، حال من خوبه، سرکار بهتره دارم کارامو جمع و جور میکنم که آخر سال کارام تموم بشه، دوست جونی ها خیلی خوبن. شکمم در حال بزرگ شدن دیگه مانتو قبلی هام اندازم نیستن و یه مانتو یه سایز بزرگتر میپوشم.همه تقریبا میدونن و آقایون یه کم با شک و تردید موقع حرف زدن بهم نگاه میکنن. البته به آی تی ها و کارپرداز خودم گفتم. بالاخره اونا یه کم با بقیه فرق دارن اونا هم دوستام به حساب میان بعد از این همه مدت...

دو هفته پیش تو خواب و بیداری بودم یه دفعه یه چیزی تو دلم یه ضربه زد یه کوچولو. یهو چشمام باز شد و گفتم وای این چی بود دیگه؟ فردا بعداز ظهرش داشتم تلویزیون میدیدم دوباره همون ضربه ولی چند بار و پشت سرهم‌. رفتم شبکه بهداشت واسه مراقبتام گفت خودشه‌. دیگه عادت کردم بهش وقتی میخوام بخوابم، یه چیز شیرین میخورم یا زیر دوش اب گرم بچم جوگیر میشه. منم که همش ذوقم ... شماها اگه یه زن حامله رو دیدین که مثلا وسط کار نیششو نمیتونه ببنده یا وسط یه جلسه پر تنش به زور دستاش لپاشو گرفته که نبینن چطوری میخنده مطمئن باشین اون تو یه خبری هست. از همه با مزه تر دیشب موقع خواب دیگه ضربه نبود یه چیزی از این ور دلم رفت اونور این دیگه عالی بود‌. بدو بدو اومدم تو هال پیش همسر که همش به من حسودیش میشه دسشو گذاشتم رو یه طرف شکمم گفتم صبر کن یهو فسقلی خودشو جمع کرد اونور و همسرم فهمید😍😍😍😍 خب این حسو واسه همه دنیا ارزو میکنم... خبر بعدی اینکه امروز همسر رفته ماشین بیاره منم فردا میرم سونو ۱۸ هفتگی و میفهمم فسقلی چیه گل دختر یا گل پسر، وقت دکتر و اپیلاسیون هم دارم. همسرم بیمه کار داره و کارای خودش و خریدهای عیدمون. دعا کنید به سلامت بریم و بیایم از اصفهان رفتن میترسم. 

عید امسال خیلی داره تند و بی برنامه میاد انگار عجله داره و من یه عالمه کار دارم.مخصوصا که فردا هم سرکار نیستم.

خانوم مهندس
۲۵ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۳۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

سه شنبه هفته پیش من جلسه داشتم معاونت درمان و وقت سونو باید میگرفتم واسه ۱۸ هفتگی و مطب مورد نظر فقط حضوری نوبت میداد؛ همسرم چندتا کار داشت گفت خودم میبرمت، صبح میخواستیم بریم یه سویشرت پوشیدم رو مانتوم به همسر گفتم معلومه حامله ام؟ یه کم فکر کرد گفت نه؛ نمیخواستم معاونت درمان الان بفهمن، خلاصه که ما رفتیم و اولای اصفهان بودیم تو ترافیک که یهو ماشین پرت شد جلو طرف با کلی سرعت زد بهمون. هیچی ماشینی که ۳ ماه از کارخونه تحویل گرفتیم داغون شد، همسر عصبانیییی ، اون مرده هم با صورت رفته بود تو فرمون صورت پر خون. منم در حال سکته. هموت موقع ماشین پلیس پیجید و گفت بزنید کنار. همسرم گفت تو برو . منو میگی اینقد ناراحت بودم دست خودم نبود همین جوری اشکام میومد، از ترسم پهلوم درد گرفته بود. اول رفتم وقت سونو بگیرم که گفت نمیدونم چند فروردین، که به درد عمه اش میخورد. ۱۸ هفتگی من آخر اسفنده. حالا در تمام اون لحظات من دستم به پهلوم و داشتم اشک میریختم. تو مطب تو تاکسی تو خیابون. رسیدم معاونت درمان همکارمو دیدم تا دیدمش گفتم چی شده بیچاره اینقد ترسیده بود سریع برای من آب آورد از اتاقای کناری چند تفر اومدن کلی آب قند و چند ماهته و از این حرفا من یه کم آروم شدم رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم و یه کم به خودم اومدم به همکارم کفتم تو برو تو جلسه من یه سر برم قسمت خودمون کارامو بکنم و بیام. رفتم دیدم اون خانوم مهندسی که من کارش داشتم و یکی از دلایل اصفهان اومدنم بود حالش خوب نبوده نیومده. اون از سونو اینم از این یکی بیشتر اعصابم خورد شد. همینجوری که داشتم با مهندس مومن زاده حرف میزدم که چقدر بد شد دوباره اشکام شروع شد. بیچاره اینقد ترسید به زور منو نشوند و گفت چی شده گفتم هیچی تو راه تصادف کردیم من ترسیدم. اول منو برد اتاق آقای مهندس ب که رئیس هممون و همسر خودش. شروع کرده واسه من نسکافه درست کردن که اعصابم اروم بشه، هنینجوری هم فهمید قضیه چیه دیگه کلی منو دلداری داد خداروشکر کسی طوریش نشده همه سالمید و از این حرفا. من باز به خودم اومدم و گفتم برم سر جلسه داشتم خداحافظی میکردم خانم مهندس نشسته بود من وایساده یهو گفت بارداری؟ موندم چیکار کنم ولی گفتم آره. تازه فهمید من چم شده. خیلی ناراحت شد و گفت برو سر جلست. ظهر که همسر زنگ زد و دیدم حالش خوبه و داره میخنده خیالم راحت شد. نگو طرف دکتر بوده( به نظر من که خیلی منگ بود) بیمه هم کاراشو درست کرده و طرف یه تومنم درجا ریخته به کارت همسر و قرار بعدش ماشینم ببره پیش صافکار. ولی تا عصر کارش طول میکشه، من با همکارمو راننده بیمارستان برگشتم . رانندمون گفت ببرمت خونه گفتم نه من بیمارستان کار دارم، بدو بدو رفتم زایشگاه که صدای قلب نی نی بشنوم تا خیال خودم و همسر راحت بشه. چون اون موقع هنوز کوچیکترم بود یه کم سخت پیداش کردن ولی صداشو شنیدم توپ توپ توپ‌ . نهارم که نداشتم یه کنسرو لوبیا گرفتم رفتم خونه‌. همسرم تا اومد شد ۸ شب. هرچی بود که گذشت خداروشکر بچمون سالمه یه بلایب یرش میومد چه خاکی تو سرمون میریختیم... امروزم هنسر رفته ماشین بیاره ۱۰ روز بی ماشینی فاجعه بود واقعا.

اها اینو یادم رفت بگم ساعت ۶ بود مهندس ب زنگ زد احوالمو پرسید. گفتم ببخشید به خانم مهندسم زحمت دادم اونم گفت نه من ظهر شنیدم خیلی ناراحت شدم الان همه چیز خوبه؟ گفتم بله خداروشکر اصلا اتفاق مهمی نبود من یه کم ترسیده بودم. فرداش دوستم زنگ زد بهش گفتم مریم دیدی چطوری آبروم رفت مهندس ب بهم زنگ زد. گفت خب من اونجا بودم که فهمید اومد اداره ، خانم مهندس بهش گفته اینقدر این جلسه های الکی میدارین بچه ها رو میکشین تو راه خانم مهندس فلانی صبح اینجا بود با چه حالی تو همین هزار جریب تصادف کرده بودن. بعد یکی دیگه از بچه ها که من فقط باهاش در حد سلام علیکم گفته اره بنده خدا با اون وضعیتش باردارم بود🤤 گفتم مریم اون از کجا میدونه؟ گفت بابا معلومی دیگه. خلاصه که مهندس ب هم احساساتی خیلی ریخته بهم و ناراحت شده . دو روز بعدشم جشن روز مهندس بود که من واقعا حوصلشو نداشتم.

خانوم مهندس
۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۱۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

البته من  مثلا در جریان قضایا نبودم ولی همسر کم و بیش و خیلی محتاطانه یه کم باهام در و دل میکرد و یه بار از دهنش در رفت که تمام تلاششونو میکنن رابطه من و تو رو خراب کنن. خلاصه که ما یه دو هفته ای نرفتیم و برعکس دفعه های قبل که مثل همیشه از ما ناراحت بودن همسر ناراحت نبود منم همیشه از ناراحتی اون ناراحت بودم اتفاقا خیلی هم ارامش داشتیم و بهمون خوش میگذشت. ولی من تو دلم ناراحت بودم ، میگفتم تو این وضعیت من تو این غربت و تنهایی من که حتی مامانم پیشم نیست الان وقت این ادا و اطواراشون بود؟ اشکال نداره خودشونم دختر دارن دنیا هم دار مکافات. خداروشکر که من به کسی احتیاج ندارم و حالمن خوب بود ، تو همون روزا ۵ اسفند روز مهندس بود و بیمارستان ازمون یه تقدیر کوچولو کرد با گل و شیرینی و همون روز خانوم شهردار و دوتا دیگه از خانومای با سابقه بیمارستان که یکیشون هم ارشد مامایی خیلی سورپرایزی برام کادو گرفتن و خیلیییی خوشحالم کردن، بعدشم هزار بار بهم گفتن و میگن هرکاری داری بگو ، شب نصفه شب هر وقت هر مشکلی داشتی بهمون بگو تو اینجا غریبی همین حرفاشون دل منو گرم کرد.

یه روز مونده به روز مادر، مادرشوهر دعوتمون کرد و رفتیم گل گرفتیم و پول گذاشتیم و خداروشکر دخترا نبودن یکی دانشگاه اون شاهکار خلقتم رفته بود دفاع، عمو و زن عموشم بودن به خوبی رفتیم و اومدیم و چون روز قبلش تصادف کرده بودیم ( خوب شد یادم افتاد بنویسم درموردش)  یه کم ترسیده بودن واسه من‌. دیگه نرفتیم تا دیشب که یه سری فامیلاشونو دعوت کرده بودن چندتا عروس پاگشا کنن ماهم رفتیم. دم در که یه استقبال گرمی از ما شد که نگو همه باهم اومدن دم در دیدن ماییم نفهمیدم هرکدوم وری برن، شاهکار خلقتم که طبق معمول رفت تو اتاق. البته پدرشوهر و مادر شوهر روبوسی کردیم و من رفتم پیش مهمونا، زن عمو همسر هم نه گذاشت نه برداشت گفت پس کو؟ چرا شکمت معلوم تیست؟ نکنه الکیه؟ اینجوری شد که من تبدیل شدم به برج زهر مار و تا امروز صبح حدودای ۱۰ سردرد داشتم همسرم اصلا درمورد دیشب حرف نزد که بحث نکنیم. خداروشکر عیدم میریم خونه ما و واسه سیزده بدر با همسر تصمیم سفر داریم حالا هرجا، همون پارسال سیزده اینجا بودیم فرداش رفتن مخ همسر شستن تا ۱ ماه نا زندگیمون زندگی نبود بسشونه‌. امسال میریم خوش میگذرونیم. 

خانوم مهندس
۲۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر