دلنوشته های روزانه من

اینجا مخصوص حرفهایی است که به هیچکس نمیشه گفت

دلنوشته های روزانه من

اینجا مخصوص حرفهایی است که به هیچکس نمیشه گفت

آخرین مطالب

نمیدونم تربیت ما اینطوری بوده یا ذاتا من اینطوریم یا نمیدونم چی که فکر میکنم همش باید خوب باشم نگم حال ندارم و حالم خوب نیست و این حرفا واسه همین تو کل دوران بارداریم اصلا نمیگفتم من نمیتونم فلان کار بکنم و همیشه مورد تعجب همه بودم با توجه به اینکه کارمم فنی بود ‌. مثلا میدی  من با شکم ۸ ماهه رفتم زیر دستگاه با پیچ گوشتی دارم یه کاری میکنم..

بعد از زایمانم دقیقا همینطوری بودم فکر میکردم زشته اگه من الان جا پهن کنم بگیرم بخوابم . دکترم برام شیاف نوشته بود که وقتی مصرف میکردم دیگه هیچ دردی نداشتم همه اینا رو اضافه کنید به خوشحالی وافر من و ذوقی که نمیدونستم باهاش چیکار کنم. در نتیجه همش بشین و پاشو همه کارای بچه رو خودم بکنم. نشسته شیرش بدم. خودم ببرمش شنوایی سنجی و بهداشت و این حرفا.که البته تمام کارام اشتباه بود.... روز پنجم فهمیدم چندتا از بخیه هام باز شدن☹

رفتم دکتر برام تمیزش کرده که فوق العاده دردناک بود و یه سری مراقبت ها بهم داد که تقریبا منو انداخته تو جا. و گفت اگه بعد از ۱ هفته خودش جوش نخورد باید دوباره برات بخیه بزنیم. روزای اول خیلی ناراحت کننده بود و من خودمو بیشتر باخته بودم. مدام گریه میکردم و از اینکه فقط به بچه شیر میدادم و بقیه کاراشو مامانم میکرد حس بدی داشتم. و اینکه رو تخت خوابیده بودم‌. اتاق خواب ما هم پنجره نداره‌. فقط دلسا رو میاوردن من شیرش بدم. منم مدام گوشم به در ببینم بچم گریه نمیکنه؟ بقیه چی میگن؟ چه خبره؟ دیگه طاقتم تموم شد زدم زیر گریه که تورو خدا جای منو ببرین توی هال. 

به خودم گفتم تا جمعه به یه بهبودی خیلیی خوبی رسیدی و تا هفته آینده خوبه خوب شدی. امروز که همسر زخممو دید عکس العملش عالی بود گفت خیلییی خوب شده. داره بسته میشه. و من از ذوق مردم. البته همشو مدیون مامانمم که خیلی خوب ازم مراقبت میکنه. الان حالم بهتره ولی باز یه موقع هایی دلم میگیره دیشب رفتم تو تراس و یه عالمه گریه کردم واسه منی که اینقدر فعال بودم و هرروز یه عالمه آدم میدیدم همین تو خونه زودن بس بود چه برسه به این وضع الانم. 

مثبتشو نگاه کنی باعث شد من بیام این پستارو بنویسم. 

دوستای گلم برام دعا کنید زود زود خوب بشم. و درس بگیرین که اینقد نگین من خوبم من خوبم یه کمم هوای سلامتیتونو داشته باشین بخدا زشت نیست.

خانوم مهندس
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

خانوم مهندس
۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

خب داشتم میگفتم چون من رفته بودم تو هفته ۴۱ باید هرروز میرفتم سونوگرافی میدادم و نوار قلب بچه رو میگرفتم تا از سلامتش مطمئن بشیم (خب چه کاریه؟)

روز سه شنبه صبح با مامانم هلک و هلک پیاده رفتیم بیمارستان که پیاده روی هم کرده باشیم تو راه رانی هم گرفته بودیم دستمون دریغ از اینکه اون روز همون روزی که داریم انتظارشو میکشیم. رفتیم سونو دادیم و بازم چون همه چی خوب بود باید صبر میکردیم. سوپروایزرمونو که قبلا به اسم خانم شهردار ازش نوشتم دیدیم. منو دید و گفت چرا رایمان نکردی هنوز؟ جریان گفتم و یهو عصبانی شد که بچت مدفوع دفع میکنه خطرناکه، پنج شنبه جمعه دکتر نداریم کارت به اعزام میکشه و خلاصه در یک حرکت ناگهانی تلفن برداشت زنگ زد زایشگاه که همین الان بستریش کنین. الکی بگین یه طوریشه بگین آبریزش داره و دست منو گرفت و برد تو زایشگاه. اینقدر سریع که نفهمیدم چی شد! هنوز گیج و منگ وسط زایشگاه بودم که لباسهای صورتی بیمارستان دادم دستم که بپوش... دوستامم خیلی زود با خبر شدن و اومدن خیلی خوشحال ازم عکس گرفتن منم با نیش باز😁 بهم آمپول فشار زدن که دردام شروع بشه. نمیدونم چرا تا اون موقعاصلا نمترسیدم.بچه های زایشگاه لطف کردن و بهم اتاق خصوصی دادن جایی که مامانم پیشم باشه کلا همونجا بمونم تا زایمان کنم. خلاصه که ساعت ۱۲ سرم بهم زدن و ساعت ۱ و ربع کیسه آبم پاره شد و دردا شروع شدن. از این به بعدش وحشتناک بود. اگه مامانم پیشم نبود نمیدونستم چطوری تحمل میکردم همش بغلم میکرد و با یه دست کمرمو چرب میکرد و ماساژ میداد. گرمای بدنش واقعا آرومم میکرد. ولی دردا مدام شدیدتر میشدن.بدتر اینکه فاصلشون هم کم بود ۱ دقیقه استراحت که بیهوش بودم بعد ۱ دقیقه درد که به نظرم تمومی نداشت. و منم فقط داد میزدم من غلط کردم منو ببرین سزارین. التماس میکردم که توروخدا من پرسنلم منو ببرین سزارین کنید. از ساعت ۱و ربع تا ۷ فقط جیغ میزدم و با قدرتی که حتما خدا بهم داده بود تو اون روز به دفعه بچه رو آوردن بیرون گرفتن جلو چشمم. ماما گفت نوزاد دختر ساعت ۱۹. باورم نمیشد چی میدیدم دیگه نه درد داشتم نه دیگه فهمیدم دارن چیکار میکنن فقط چشمم به چشمای باز و درشت نوزادی بود که انگار مال منه... لحظه اول گریه کرد و بعدش یهو آروم شد فقط نگاه میکرد. خیلی سفید و تمیز بود و رو سرش یه عالمه موی مشکی و چشمای باز مشکی. گذاشتنش تو بغلم و من دیگه رو زمین نبودم فسقلی از لحظه اول تمایل به شیر خوردن داشت😂 تا تو بغلم بود عالی بودم وقتی بردنش دلم براش تنگ شد‌. 

من مادر شدم اسمشو گذاشتیم دلسا😍

خانوم مهندس
۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

روزهای انتظار واسه من خیلی طولانی شدن، گرمی هوا و دست و پاهای ورم کرده، تنگی نفس و سنگینی ۲۰ کیلویی من همه باعث شده بود من روزای آخر خیلی خسته بشم. روزی ۱ ساعت پیاده روی داشتم و چند سری ورزش میکردم و تا آخر ۳۹ هفتگی رفتم سرکار. مامان از ۳۸ هفتگی ام اومد پیشم و همگی منتظر بودیم. بابامم حوصلش سر رفته بود اونم اومد. حالا اون بنده خداها اینجا خیلی راحت نبودن منم خسته، دختر ماهم تنبل....دنیا نمیومد. هرشب که میخوابیدم میگفتم فردا حتما با درد بیدار میشم. بازم هیچی به هیچی اصلا دریغ از کوچکترین نشونه ای از زایمان.. گذشت تا ۴۰ هفتگی منم تموم شد و رفتم تو هفته ۴۱. دیگه هرروز شده بود کار من برم بیمارستان التماس دکتر زنان که تورو خدا منو بخوابونین.اونا هم میگفتن نه صبر کن هروقت خودش بیاد. زنگ زدم دکتر خودم اصفهان گفت بیا ماهم وسیله های فسقل جمع کردیم و خوشحال رفتیم اصفهان ولی اونم گفت الان که همه چی خوبه صبر کن تا خودش بیاد. آخه وقتی یه بچه سالم و رسیده است چرا باید الکی اون تو بمونه بیارینش بیرون دیگه!

خانوم مهندس
۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

دیگه آخرای ۳۵ هفتگی ام. ۱ ماه دقیق مونده تا تاریخ زایمانم ولی معمولا زودتر میشه‌. دست و پاهام حسابی ورم دارن و شدن عین توپ. قوزک پامو خیلی وقته ندیدم. سنگین شدم و حسابی گردالی. دیگه ماه نهم و هزار دردسر. با کلی بند و بساط باید بخوابی و پاشی و ساده ترین کاراتو بکنی. فقط ۱ کفش دارم که هنوز پام میره البته صبحا به زور میره تو پام ولی بعدش که میرم سرکار و راه میرم بهتر میشه. دیگه مرحله بعد دمپایی های همسره😂😂

اتاق نی نی خانوم آماده است و ساک خودش و خودم کامل و آماده چیده شده که سریع برش داریم و بریم بیمارستان. دل خوشیمونم شده روزی چند ساعت نشستن تو اتاق و مشغول بودن با وسایلش... یه روز چطوری کالسکشو جمع کنیم؟ دستشو ببریم اونور؟ چرخشو قفل کنیم؟ فرداش گیر کریر ایم که چطوری تو ماشین نصیش کنیم و کمربندشو کوچیک و بزرگ کنیم‌ یه روز دیگه درگیر گهواره ایم... بعدم بشینیم بگیم یعنی چه شکلیه؟ شکل منه یا باباش؟ گرد و توپولیه؟ موهاش فر یا لخته؟ خلاصه که مشغولیم... ولی همچنان من میرم سرکارو دیگه تو این هوا خیلی سختم شده فردا معاونت درمان کلاس داریم برم ببینم چه خبره؟ کی میخواد بیاد جام و کی میاد؟ اصلا مرخصی درکار هست یا نه؟ 

از ۵ مرداد هم احتمالا مامانم میاد پیشم میمونه تا نی نی خانوم دنیا بیاد😍

خلاصه که واسم دعا کنید که تو سرم هزارجور فکر و خیاله. دوستای گلم من حواسم خیلی به اینجا هستا یه وقت تنهام نذارید..دعا یادتون نره.

خانوم مهندس
۲۶ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر
این تعطیلات اولین تعطیلاتی بود که ما دو تا پا قرض نکردیم بدوییم بریم خونه ما. اونم چون من تو راه اذیت میشم. در نتیجه سه چهار روز همینجور بیکار تو خونه بودیم. خوب بود من که حسابی خوابیدم ولی دلگیرم بود. سه هفته شده اومدیم این خونه هنوز خانواده شوهر نیومدن یه سر به ما بزنن. منم خیلی تنهایی و دور بودن از خانواده ام حساسم کرده این روزا. هی فکر میکنم اگه الان اونجا بودم چقدر خوب بود همه دوسم داشتن هوامو داشتن با نفرت باهام برخورد نمیکردن.مخصوصا که تولد ۱ سالگی خوشگل عمه هم شد و من نبودم. طبق معمول عکس و فیلمشو دیدم.همش فکر اینکه اینجا تنهام و کسی فکرم نیست آزارم میده. خلاصه که دیشب با چشمای خیس خوابیدم. صبحم رفتم سرکار کار بعد از ۳ روز خوب بود.فردا هم که تعطیله دوباره. بعد از ظهر که همسر داشت میرفت سرکار گفتم منم تا یه جایی ببر یه کم کار دارم. رفتم لیست وسایلی که واسه آشپزخونه و خونه میخواستم بخرم که بازم چند موردش موند. یه مغازه لباس فروشی هم هست که من بیشتر فروشندشو دوست دارم چون باهم دوستیم و خیلی حرف میزنیم و لباساشم قشنگن خدایی.یه چندتا لباس واسه خودم گرفتم شلوار و بلوز خنک دیگه لباسام اندازم نیستن و منم که همش گرممه. بعد رفتم سر راه یه مغازه دیگه دو سه تا تیکه هم از اون گرفتم یه تیشرت مردونه خوشگلم دیدم دلم نیومد واسه همسر چیزی نخرم. اونم گرفتم و اومدم خونه. ۱ ساعتی هم مشغول قر دادن با لباس های جدیدم بودم. الان حالم خیلی بهتره درسته که یه ضربه اقتصادی به خودم زدم ولی واقعا خرید درمانی جواب میده.
وای وای از این نی نی خانوم یهو دل منو میبره اونطرف 😂😂😂
خانوم مهندس
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

از معایب شکم بزرگ خانومای باردار زیاد شنیدین، کمردر و تنگی نفس و معده درد و بیخوابی و ‌... من الان میخوام از مزایاش بگم براتون.... 

علاوه بر اینکه خودتون، خودتون خیلی دوست دارین، انگار بقیه هم خیلی دوستون دارن. مخصوصا خانوما! هفته پیش بازرس داشتیم منو پیج کردن یکی از بخشا وقتی رفتم از دور خانومه رو دیدم که چقد جدی و بداخلاق داره پرونده ها رو چک میکنه. رفتم گفتم سلام منو که دید یهو لبخند زد اصلا شد یه آدم دیگه. سوالاشو جواب دادم و گفتم همونجا بمونم شاید کار پیش اومد. دوتا پرستار طرحی که تازه اومده بودن و خودشونم خیلی کوچولو و گوگولی بودن با یه تعجبی به شکم من نگاه میکردن که نگو. دو سه بار از کنارشون رد شدم اصلا صورت منو نمیدیدن فقط چشمشون با تعجب به شکم من بود. بهشون گفتم میبینم که خیلی جذاب براتون.یهو باهم گفتن آره چقد بامزه است چه نازه😂😂😂 

یه روزم یکی اومده بود سی تی درست کنه بعدازظهر رسید بیمارستان بهش گفته بودم من میرم ولی هرکاری داشتی زنگ بزن. منو خیلی خوب میشناسه زیاد اومده. ساعتای ۶ زنگ زد و نمیشد کاریش کرد رفتم و کارشو انجام دادم. بیچاره منو که دید جا خورد‌‌. کارم که تموم شد با یه من من گفت شما چرا نگفتین وضعیتتون اینجوریه؟ نمیخواست بیاین الانم برین خونه دیگه، شما برین‌. مرده بودم از خنده گفتم بابا طوری نیست کاری داشتین باز زنگ بزنین‌. دیگه مسئول بخشا هم خیلی مهربون شدن هم خانوما هم آقایون. مثلا یه وسیله ای چیزی میخوان میگن شما زحمت نکش خودمون میایم ازت میگیریم. جل الخالق چه حرفا!! 

واسه اول هفت ماهگی یه عالمه آزمایش باید میدادم که پودر گلوکز هم شاملش بود. راستی یادم رفت بگم بالاخره خوردمش و آزمایش دادم. همه آزمایشا رو بیمارستانمون انجام میداد غیر از یه دونه اش. حالا من یه دور خون دادم واسه آزمایشا ، واسه گلوکزم دوبار بعدش دادم. موقع جواب گرفتن دیدن یه آیتم نزدن دوباره ازم گرفتن که تکرار کنن. یکی هم که امروز رفتم آزمایشگاه بیرون دادم پدر دستام دراومد از بس خون گرفتن ازم. حالا بماند اول بارداریمم نمونه خونمو گم کردن آزمایشمو تکرار کردم دوباره. کلا هرچیز سفارشی بدتر میشه.

آها میخواستم اینو بگم واسه اون آزمایش که مونده بود امروز پاس گرفتم برم بیرون آزمایش بدم. کنار آزمایشگاه یه آرایشگاه هست که من خیلی میرفتم اونجا چون کارش خوب بود ولی رفتن آدماش همیشه خیلی سرد و بی ادبانه بود به نظرم. خب سر یکی شلوغ باشه دلیل نمیشه یه روی خوش به مشتری نشون نده. یا فقط با یه سری ها خوب رفتار کنه با بقیه نه! همین رفتاراشون و اینکه هرسری با اینکه وقت داشتم باید ساعتها منتظر مینشستم باعث شده بود آرایشگاهمو عوض کنم. این یکی مال یه خانوم خیلی با ادب و مهربون سعی میکنه اسم کوچیکتو یاد بگیره هر سری بری قهوه درست میکنه خیلی  وقت میذاره و کارشم خوبه ولی ابرو برداشتنش به خوبی اون اولی نبود خدایی. یه لحظه به سرم زد حالا که من اینجام وقتم دارم ‌برم اصلاح ابرو دیگه کی حال داره دوباره یه عصر پاشه بره آرایشگاه اول زنگ زدم که اگه خلوته سه طبقه رو برم بالا که گفتن خلوته. منم رفتم . حالا به خلوتی که فکر میکردم نبود ولی خوب بود. ولی از همه جالب تر اینقدددر همشون با من مهربون شده بودن که باورم نمیشد. خانومه که اصلاح میکرد میگفت هروقت بگی من وایمیستم بعد دوباره شروع میکنم. گردنت درد نگیره😐 و ... اون که ابرو برمیداشت که یه جورایی رئیس و از همه بداخلاقتر که دیگه هیچی اینقدر مهربون ازم میپرسید چندماهته حتی تلفنم زنگ خورد میگفت بشین من برات میارم. واقعا فکر نمیکردم آدم اینقد مهم میشه و همه هواشو دارن. آها یه کار مفید دیگه هم کردم تو این ۱ ساعت پاسم. واسه دخملم کاموا خریدم. ان شالله عکس بافتنی هامو میذارم.

پانوشت: دستام ورم کردن☹

خانوم مهندس
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

بالاخره تموم شد این اسباب کشی، دست مامانم درد نکنه ۱ هفته اومد کمکم. اگه نبود نمیدونستم باید چیکار میکردیم من که با این شکمم خم هم نمیتونم بشم . بنده خدا تمام کارا رو کرد.من خودم تو هفته قبل وسیله ها رو جمع کرده بودم کم کم‌‌ . ولی باز یه عالمه کرد از تمیز کردن خونه و کمک تو آوردن و چیدن و هزارتا کار دیگه رو برام انجام داد.

خانواده شوهرم که سنگ تمام گذاشتن برامون‌ کلا یه ۱ ساعت مادرشوهرم اومده مثلا کمک اونم از بس شوهرم زنگ زده که حالا یه سر بیا. هی که میگفت پام درد میکنه و عروسی دعوتیم و خسته ام و دیروز از اصفهان اومدم‌. روز اسباب کشی هم ساعت یه ربع به چهار اومده که دیگه همه چی چیده شده و آماده شده حتی فرش ها پهن شده و همه چی سر جاشه. من داشتم لباسای تو خونه ایمونو میچیدم تو کشو :/ میگه ۱ کاری بدین من انجام بدم. تو دلم گفتم شما از صبح میدونستی اسباب کشی میومدی یا حداقل کارش یه قابلمه غذا میاوردی. وقتی خودتون کوه توقع هستین که سر یه تیکه کیک همه حرمتا رو از بین میبرین الان چطور اینقدر بیخیالید اونم من که اینجا تنهام و حامله هم هستم. ولی از یه جهت بهتر بعدا منتش سرم نیست دیگه‌. 

بنده خدا همسر خیلییییی خسته شد. نمیتونستمم کمکش بدم بیشتر ناراحت بودم. ولی خب خداروشکر همه چی به خیر و خوشی تموم شد. تلفات وسیله ای و جانی نداشتیم 😁 الان همه چی سر جاشه. خونه تمیز و برق میزنه. تمام پرده ها کنار و خونه پر از نور و آفتاب. صبح زود همسر مامانم برد اصفهان به پروازش برسه. الانم که اومده رفته بخوابه از این خوابا که بعد از انجام یه کار سخت خیلی میچسبه. 

فعلا گازمون وصل نیست واسه همین رو پیک نیک و پلوپز و اینجور چیزا غذا درست میکنم. واسه حمومم بقچه مونو برمیداریم میریم خونه قبلی😂 ان شالله اینم دو سه روزه وصل بشه و دیگه تمام. از فردا با انرژی باید برم سرکار. آزمایش گلوکزمم ندادم هنوز😐

خانوم مهندس
۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۴۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

نه به اون موقع ها که اصلا پست نمیذاشتم نه به حالا هی تند تند میام چرت و پرت مینویسم. امروز از صبح کلی کار مفید کردیم خونه تقریبا جمع شده. پرواز مامان ۷ و ۱۰ دقیقه شب بود. ولی به لطف تاخیرای همیشگی یه ربع به ۱۱ شب رسبد. همسر هم رفته بود دنبالش تمام مدت بیکار بود اونجا. تازه برای دختردایی امم که اصفهان دانشجو وسیله آوردن. کو تا بیان برسن اینجا منم حوصلم سر رفته...

همین الان زنگ زدن که راه افتادن ۲ میرسن حداقل :/

دلم واسه مامانمم خیلی تنگ شده. گفته بود دست به هیچی نزن تا خودم بیام حالا بیاد ببینه خونه جمعه کلمو میکنه 😂 خب میتونستم  به خودم فشار که نیاوردم..‌ از این به بعدشو نمیتونم کمک به اسباب کشی و احتمالا تمیز کاری اونجا. ببینیم میشه فردا کلید بگیریم از صاحبخونه 😐 

خب دیگه چرت و پرت گفتن بسه ما بریم ول بچرخیم تا بیان برسن مسافرامون.

خانوم مهندس
۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

سه شنبه که رفتم بهداشت واسه مراقبتام برام یه سری آزمایش نوشت که دیابت بارداری هم توش بود. رفتم همون جا یه پودر داشت گفتم باید یه روز بیای اول آزمایش ناشتا ازت بگیریم بعد پود با آب قاطی کنی بخوری بعد یک ساعت بعد قندتو بگیریم دوباره 1 ساعت بعدش باز قندتو بگیریم وسطش  هیچی نخوری و فعالیتم نداشته باشی. چون منو میشناختن پودر بهم دادن گفتن برو بیمارستان همه آزمایشاتو بده. صبح اومدم ناشتا آزمایشام دادم و رفتم اتاق پودر و آب قاطی کردم نارنجی شد مثلا پرتقالی بود خوشمزه بشه :/ خب آدم ناشتا چطوری یه بطری آب شکر بخوره؟ خوردمش کم کم و هی به خودم گفتم کاری نداره بابا الان همه چی خوب میشه :/ خوب نشد و هی بدتر و بدتر شد و به ربع ساعت نرسید همشو بالا آوردم :/ حالاغصه این که باید تکرارش کنم به کنار غصه اینکه با این مقنعه لک لک شده و مانتو کثیف چطوری تا ظهر بگذرونم یه طرف :/ هر چی شستم نرفت. باید بندازم ماشین.

حالا آزمایش بگو من یه ده سالی هست چایی هامو تلخ میخورم یعنی 1 حبه قندم خوردم . یادم نمیاد کی چایی شیرین خوردم یا یه قاشق مربا. معمولا اندازه کله یه مورچه مربا نشون نون میدم و میخورم :/ خدا به ما رحم کند.

خبر خوب: مامانم فردا میاد هورررااااا

خانوم مهندس
۲۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر