دلنوشته های روزانه من

اینجا مخصوص حرفهایی است که به هیچکس نمیشه گفت

دلنوشته های روزانه من

اینجا مخصوص حرفهایی است که به هیچکس نمیشه گفت

آخرین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

نمیدونم تربیت ما اینطوری بوده یا ذاتا من اینطوریم یا نمیدونم چی که فکر میکنم همش باید خوب باشم نگم حال ندارم و حالم خوب نیست و این حرفا واسه همین تو کل دوران بارداریم اصلا نمیگفتم من نمیتونم فلان کار بکنم و همیشه مورد تعجب همه بودم با توجه به اینکه کارمم فنی بود ‌. مثلا میدی  من با شکم ۸ ماهه رفتم زیر دستگاه با پیچ گوشتی دارم یه کاری میکنم..

بعد از زایمانم دقیقا همینطوری بودم فکر میکردم زشته اگه من الان جا پهن کنم بگیرم بخوابم . دکترم برام شیاف نوشته بود که وقتی مصرف میکردم دیگه هیچ دردی نداشتم همه اینا رو اضافه کنید به خوشحالی وافر من و ذوقی که نمیدونستم باهاش چیکار کنم. در نتیجه همش بشین و پاشو همه کارای بچه رو خودم بکنم. نشسته شیرش بدم. خودم ببرمش شنوایی سنجی و بهداشت و این حرفا.که البته تمام کارام اشتباه بود.... روز پنجم فهمیدم چندتا از بخیه هام باز شدن☹

رفتم دکتر برام تمیزش کرده که فوق العاده دردناک بود و یه سری مراقبت ها بهم داد که تقریبا منو انداخته تو جا. و گفت اگه بعد از ۱ هفته خودش جوش نخورد باید دوباره برات بخیه بزنیم. روزای اول خیلی ناراحت کننده بود و من خودمو بیشتر باخته بودم. مدام گریه میکردم و از اینکه فقط به بچه شیر میدادم و بقیه کاراشو مامانم میکرد حس بدی داشتم. و اینکه رو تخت خوابیده بودم‌. اتاق خواب ما هم پنجره نداره‌. فقط دلسا رو میاوردن من شیرش بدم. منم مدام گوشم به در ببینم بچم گریه نمیکنه؟ بقیه چی میگن؟ چه خبره؟ دیگه طاقتم تموم شد زدم زیر گریه که تورو خدا جای منو ببرین توی هال. 

به خودم گفتم تا جمعه به یه بهبودی خیلیی خوبی رسیدی و تا هفته آینده خوبه خوب شدی. امروز که همسر زخممو دید عکس العملش عالی بود گفت خیلییی خوب شده. داره بسته میشه. و من از ذوق مردم. البته همشو مدیون مامانمم که خیلی خوب ازم مراقبت میکنه. الان حالم بهتره ولی باز یه موقع هایی دلم میگیره دیشب رفتم تو تراس و یه عالمه گریه کردم واسه منی که اینقدر فعال بودم و هرروز یه عالمه آدم میدیدم همین تو خونه زودن بس بود چه برسه به این وضع الانم. 

مثبتشو نگاه کنی باعث شد من بیام این پستارو بنویسم. 

دوستای گلم برام دعا کنید زود زود خوب بشم. و درس بگیرین که اینقد نگین من خوبم من خوبم یه کمم هوای سلامتیتونو داشته باشین بخدا زشت نیست.

خانوم مهندس
۰۹ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۵ نظر

خانوم مهندس
۰۸ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۲۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ نظر

خب داشتم میگفتم چون من رفته بودم تو هفته ۴۱ باید هرروز میرفتم سونوگرافی میدادم و نوار قلب بچه رو میگرفتم تا از سلامتش مطمئن بشیم (خب چه کاریه؟)

روز سه شنبه صبح با مامانم هلک و هلک پیاده رفتیم بیمارستان که پیاده روی هم کرده باشیم تو راه رانی هم گرفته بودیم دستمون دریغ از اینکه اون روز همون روزی که داریم انتظارشو میکشیم. رفتیم سونو دادیم و بازم چون همه چی خوب بود باید صبر میکردیم. سوپروایزرمونو که قبلا به اسم خانم شهردار ازش نوشتم دیدیم. منو دید و گفت چرا رایمان نکردی هنوز؟ جریان گفتم و یهو عصبانی شد که بچت مدفوع دفع میکنه خطرناکه، پنج شنبه جمعه دکتر نداریم کارت به اعزام میکشه و خلاصه در یک حرکت ناگهانی تلفن برداشت زنگ زد زایشگاه که همین الان بستریش کنین. الکی بگین یه طوریشه بگین آبریزش داره و دست منو گرفت و برد تو زایشگاه. اینقدر سریع که نفهمیدم چی شد! هنوز گیج و منگ وسط زایشگاه بودم که لباسهای صورتی بیمارستان دادم دستم که بپوش... دوستامم خیلی زود با خبر شدن و اومدن خیلی خوشحال ازم عکس گرفتن منم با نیش باز😁 بهم آمپول فشار زدن که دردام شروع بشه. نمیدونم چرا تا اون موقعاصلا نمترسیدم.بچه های زایشگاه لطف کردن و بهم اتاق خصوصی دادن جایی که مامانم پیشم باشه کلا همونجا بمونم تا زایمان کنم. خلاصه که ساعت ۱۲ سرم بهم زدن و ساعت ۱ و ربع کیسه آبم پاره شد و دردا شروع شدن. از این به بعدش وحشتناک بود. اگه مامانم پیشم نبود نمیدونستم چطوری تحمل میکردم همش بغلم میکرد و با یه دست کمرمو چرب میکرد و ماساژ میداد. گرمای بدنش واقعا آرومم میکرد. ولی دردا مدام شدیدتر میشدن.بدتر اینکه فاصلشون هم کم بود ۱ دقیقه استراحت که بیهوش بودم بعد ۱ دقیقه درد که به نظرم تمومی نداشت. و منم فقط داد میزدم من غلط کردم منو ببرین سزارین. التماس میکردم که توروخدا من پرسنلم منو ببرین سزارین کنید. از ساعت ۱و ربع تا ۷ فقط جیغ میزدم و با قدرتی که حتما خدا بهم داده بود تو اون روز به دفعه بچه رو آوردن بیرون گرفتن جلو چشمم. ماما گفت نوزاد دختر ساعت ۱۹. باورم نمیشد چی میدیدم دیگه نه درد داشتم نه دیگه فهمیدم دارن چیکار میکنن فقط چشمم به چشمای باز و درشت نوزادی بود که انگار مال منه... لحظه اول گریه کرد و بعدش یهو آروم شد فقط نگاه میکرد. خیلی سفید و تمیز بود و رو سرش یه عالمه موی مشکی و چشمای باز مشکی. گذاشتنش تو بغلم و من دیگه رو زمین نبودم فسقلی از لحظه اول تمایل به شیر خوردن داشت😂 تا تو بغلم بود عالی بودم وقتی بردنش دلم براش تنگ شد‌. 

من مادر شدم اسمشو گذاشتیم دلسا😍

خانوم مهندس
۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

روزهای انتظار واسه من خیلی طولانی شدن، گرمی هوا و دست و پاهای ورم کرده، تنگی نفس و سنگینی ۲۰ کیلویی من همه باعث شده بود من روزای آخر خیلی خسته بشم. روزی ۱ ساعت پیاده روی داشتم و چند سری ورزش میکردم و تا آخر ۳۹ هفتگی رفتم سرکار. مامان از ۳۸ هفتگی ام اومد پیشم و همگی منتظر بودیم. بابامم حوصلش سر رفته بود اونم اومد. حالا اون بنده خداها اینجا خیلی راحت نبودن منم خسته، دختر ماهم تنبل....دنیا نمیومد. هرشب که میخوابیدم میگفتم فردا حتما با درد بیدار میشم. بازم هیچی به هیچی اصلا دریغ از کوچکترین نشونه ای از زایمان.. گذشت تا ۴۰ هفتگی منم تموم شد و رفتم تو هفته ۴۱. دیگه هرروز شده بود کار من برم بیمارستان التماس دکتر زنان که تورو خدا منو بخوابونین.اونا هم میگفتن نه صبر کن هروقت خودش بیاد. زنگ زدم دکتر خودم اصفهان گفت بیا ماهم وسیله های فسقل جمع کردیم و خوشحال رفتیم اصفهان ولی اونم گفت الان که همه چی خوبه صبر کن تا خودش بیاد. آخه وقتی یه بچه سالم و رسیده است چرا باید الکی اون تو بمونه بیارینش بیرون دیگه!

خانوم مهندس
۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۰:۵۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر