313. تراکتور می شویم!
شدم مثل تراکتور، از صبح تا شب دارم کار میکنم! سرکار که هیچی همش درحال راه رفتن. تو خونه هم کارای اعتبار بخشی و کارای خود خونه! خانم شهردار هم از وقتی شال و کلاهمو دید سفارش داد برای دختر خواهرش ببافم. یک شنبه هم داره میره مسافرت خونشون! منم قبول کردم براش ببافم، گفت 10 سالشه پس کوچیکتر از مال خودم میشه. ان شالله که تموم بشه. چند روز پیش هم یه سری خرید کلی کردیم در نتیجه من یه روز لبو پزون داشتم، یه روز شلغم پزون، یه روز مربا و .....
حالا بدیش میدونی چیه؟ این وسط همسر سرما خورده وحشتناک..... دیروز پیام داد خودت بیا حالم بده. رفتم سر راه براش دارو، آب پرتقال و لیمو ترش گرفتم. رسیدم خونه اول دارو هاشو با آب پرتقال دادم بهش زود خوابش برد. سریع سوپ شلغم درست کردم براش (بهش نگفتم توش شلغمه!) تا خودم نهار خوردم سوپم آماده شد. خورد و باز خوابید. این جریان ادامه داشت تا شب که از اتاق اومد بیرون گفت بهترم. حالاا امروز کار داره اصفهان و میگه حتما باید برم! اگه می موند استراحت میکرد عالی میشد ولی گوش نمیده.
مثل همون روز که میرفت بیرون و گفتم چرا کاپشن نمیپوشی؟ شال ببند دور گردنت! اخم کرد و غر زد و رفت بیرون. حالا به این روز افتاده و میگه عجب غلطی کردم. تازه با اون وضع رفته بود فوتبال و با همون لباسای کمش رفته بود بیرون!
دلم میخواد همه کارام تموم بشه یه روز از صبح تا شب سریال ببینم و بخوابم :)
امروز صبح در خونه رو باز کردم برف دیدم :)